تبليغاتX
سوگند هستي
...

خدایا دلم سکوت می‌خواهد، سکوتی مطلق بدون همه دلبستگی‌هایم

خدایا دلم کویری می‌خواهد، بی هیچ روزنه امیدی جز تو، بدون هیچ حس توجه و آرامشی غیر از تو، خدایا دلم همه مطلق‌هایت را می‌خواهد، خدایا دلم هبوتی می‌خواهد که نگاه گرفتاری در آن نباشد، خدایا دل خسته‌ای از همه بی ملایمت‌ها در آن نباشد، خدایا فقط تو را می‌خواهم با همه خستگی‌هایم، با همه بی‌تابی‌هایم، با همه دلهره‌هایم، با همه نگرانی‌هایم.....

خدایا خسته‌ام از همه دلخستگی‌ها، از همه بی‌معنایی‌ها، دلم برای همه کسانی که دوست داشتم و ندارم، برای همه دل‌هایی

که گرفتارشان بودم و دیگر نیست، برای همه دیدارهایی که دوست داشتم و دیگر ندارم، تنگ است.

دلم هیچ چیز نمی‌خواهد، هیچ کس، هیچ وقت و هیچ نیرویی حتی برای دادن انرژی مثبت نیز به هیچ کس احتیاج ندارم، حتی برای خندیدن‌ها و قهقهه‌های بلند نیز آرزوی کسی و روزی را ندارم، دلم  از همه بریده، از همه چیز و همه کس، از همه آنهایی که مهربانانه ترکشان کردم و از همه آنانی که مهربانانه به سویم دست دراز کردند، دلم برای خدا تنگ شده، برای همه محبت‌هایش که بی‌دریغ بود، دلم برای همه خواسته‌هایی که خدا دوست داشت و انجامش ندادم تنگ شده است.

دلم تنها هوس نوشتن کرده است، دلم نگارش‌های خلاق و دوستانه می‌خواهد، دلم می‌خواهد قلم را بگذارم روی کاغذ تا خودش روان بنویسد از هر آنچه باید و نباید، از هر آنچه این روزها روی دلش سنگینی کرده، از هر آنچه عقده‌ای شده برای گلوی تنگش که دیگر نای نفس کشیدن هم ندارد، نفسم نه از دود و دم و غبار هوا گرفته که این روزها هوای بهاری خدا بس صاف و پاک است این روزها اما هوای دلم تیره و غبارآلود است.

خدایا دلم می‌خواهد تنها تو را بغل کنم و های های برای تو گریه کنم برای تو فقط و فقط برای تو.

خدایا این روزها عجیب سخت می‌گذرد و در پشت پرده‌های مه آلود اندوه تمام نیستی‌ها و نبودن‌هایم پنهان شده، خدایا برای همه روزهای عجیبی که بودی و من بودنت را حس کردم و تو عدم حضورم را بی‌تابم.

خدایا دلم عجیب هوای قدیم‌ها را کرده، هوای همه کسانی که نیستند و روزی بودنشان برایم دلگرمی بود، روزی نوایشان، نوازششان، بویشان، روحشان و جسمشان تقویتی بود برای همه روح و روان و جسم و جانم.

خدایا عجیب از خود گذشته‌ام تو هم از من بگذر

خدایا آغوشت را برایم باز کن

دیگر کسی تحمل این دل خسته و روح تنگ شده را جز تو ندارد

خدایا دوای این حال و هوای اندوهگین با خود توست

خدایا این روزها حتی توان حرکت ندارم، توان قدم برداشتن برای تغییر حال و هوایم، گویی خشک شده‌ام، نیرویی از درون و بیرون جلویم را گرفته است و برای این تغییر نیاز به دست تو دارم.

   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 9:22  توسط مهربان  | 

خداحافظ ای سال پرحاشیه

خداحافظ ای سر بلند عزیز

خداحافظ ای تارنمای خبر

خداحافظ ای ماجراها در سبوی 90

خداحافظ ای مردم پر ز درد

خداحافظ ای خون دلان نبرد

خداحافظ ای سال جهاد و اقتصاد

خداحافظ ای صرفه‌جویی، توسعه

خداحافظ ای تولید راکد و صنعتم

خداحافظ ای وعده آبکی، زورکی

خداحافظ ای تیتر و لید و خبر

خداحافظ ای امتیاز خبر

خداحافظ ای ذاکراصفهان

خداحافظ ای ادعای خبر

خداحافظ ای راه و مسکنُ هنر

خداحافظ ای سیاست های دور از ادب

خداحافظ ای انفجار مهیب

خداحافظ ای اشک و آه و فغان

خداحافظ ای فرش پر دردسر

خداحافظ ای حاتمیان بی دردسر

خداحافط ای جورنالیسم عزیز

خداحافظ ای غم دلان تب جامعه

خداحافظ ای بحث مطرح شده

خداحافظ ای واحد شهریم

خداحافظ ای میز تحریریه

خداحافظ ای فارس پر حاشیه

خداحافظ ای احمدی، نقدعلی

خداحافظ ای خنده زورکی، 63

خداحافظ ای جلسه بی خبر

خداحافظ ای کاروان سران سرو ته خبر

خداحافظ ای مرده زنده رود

خداحافظ ای طرفه پر صبور

خداحافظ ای روزهای ناخوشی

خداحافظ ای جشن های توام خوشی

خداحافظی ای خبرهای آبکی

خداحافظ ای تایپ کند و سریع

خداحافظ ای قانون ملاحظه کار

خداحافظ ای یاسمین بلا

خداحافظ ای ورزش آبکی

خداحافظ ای خبرهای فول سوختنی

خداحافظ ای مهربان بر خبر

خداحافظ ای تک سوار خبر

خداحافظ ای نهاد و سپاه

خداحافظ ای ایمنا، مهر و فارس

خداحافظ ای سایت نارنجی پوش

خداحافظ ای بی سر و ته ملول

خداحافظ ای کربلا، شکری و موسوی

خداحافظ ای صادقی، صالحی، فخرایی

خداحافظ ای نیوز روم مظاهر جعفری

خداحافظ ای آرشیو عکس بد

خداحافظ ای قاسمی، مهر پرمالیات

خداحافظ ای خبرهای پر ز مفهوم و غم

خداحافظ ای سال موش جسور

خداحافظ ای کشور همچو مور

خداحافظ ای انتخاب نمایندگان

خداحافظ ای مردم باشکیب

خداحافظ ای سال شمسی 90

خداحافظ ای انتهای پیام/

                                          سلام بر سال جدید و پرماجرا 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 21:46  توسط مهربان  | 

ثانیه‌های درد و رنج جهالتدرد من درد مردم زمانه است

نمی‌دانم من از مردم این دیار دورم یا آنها مسیر خود را کج انتخاب کرده‌اند

دلخوشی‌های این مردم برای من دلخوشی نیست، خنده‌هاشان هم برایم خنده نیست، حتی نگاه‌هاشان هم با نگاه‌های من فرق می‌کند، امیدشان و آرزوهایشان و طلبشان از آینده نیز با آنچه من می‌خواهم تفاوت دارد.

برخی مواقع به آنها حسرت می‌خورم، مردمی که به خود آسان گرفته‌اند با گلی و هدیه‌ای و حتی عوض کردن دکوراسیونی شاد می‌شوند، اما هیچ یک از اینها دلخوشی و آرامش و واقعیت را برایم فراهم نمی‌کند.

نمی‌دانم دلم چه می‌خواهد یا نه اصلا دلخوشی من چگونه و به وسیله کدام شی و جسم و یا حتی موجود زنده‌ای میسر می‌شود.

دلم حضور و روح با تمام دلخوشی‌های لحظه‌ای و ثانیه‌ای را طلب دارد، بی گمان به خودم نه ولی رشک می‌برم

دلم آرامش می‌خواهد و راحتی که سختی‌ها را به اوج قله بی‌تابی برده باشد، دلم معنویت تعالی شدن را جستجو می‌کند.

خدا در این واپسین روزها و ساعت‌های سال یک هزار و سیصد و نود شمسی احساس بیزاری دارم، احساس شرمسازی و خجلت؛ احساس پاک بندگی و عبودیتت را می‌طلبم برای با تو بودن و احساس شاد با تو بودن را می‌خواهم

تجربه اش نکرده‌ام و شاید بسیار کم و در این ماه‌های اخیر به ندرت و از روی یقین می‌گویم هیچ بوده است احساس با تو بودنم!

برایم شادی روح و زیبایی نفس را به ارمغان آور و روح معنویت و خلوص را درونم زنده کن

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند           آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 1:57  توسط مهربان  | 

دردهای من جامه نیستند 


تا زتن درآورم


چامه و چکامه نیستند


تا به رشته سخن درآورم


نعره نیستند


تا ز نای جان برآورم


دردهای من نگفتنی


دردهای من نهفتنی است


دردهای من


گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست


درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان


مردمی که رنگ روی آستینشان


مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان


درد می‌کند


من ولی تمام استخوان بودنم


لحظه‌های ساده‌ی سرودنم


درد می‌کند


انحنای روح من


شانه‌های خسته‌ غرور من


تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است


کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام


بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است


این سماجت عجیب


پافشاری شگفت دردهاست

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 10:28  توسط مهربان  | 

.......بهتريني كه خوب تمام نشد

امروز بعد از مدتها اومدم اینجا، نه برای نوشتن نبودا اومدم یه سر به وبلاگهای دوستام بزنم که دیدم ای بابا اونهام از من بدتر هیچکدوم هیچ مطلبی ننوشتند البته نه اینکه زندگیشون بدون اتفاق و خبر بوده و یا اینکه تو این چند ماه بی خبری هیچ مطلب جالبی را نخوندند که قابل انعکاس در وبلاگشون بوده من میگم هممون تنبل شدیم و دچار رخوت و سستی.

این خیلی بده که اینقدر بی جنب و جوش شدیم یادش بخیر سالهای گذشته چه رقابتی توی کار و تلاش داشتیم حتی توی وبلاگ نوشتن و انتقال سریع اطلاعات نیز از هم پیشی میگرفتیم اما الانم یه روزه حتی دل و دماغی برای نوشتن چهارتا خط مطلب جدید و به قولی آپدیت کردن صفحه نداریم.

انگاری شدیم آدم آهنی با همه اون برنامه هایی که بهمون دیکته شده و از سر تکرار از صبح و تا شب همه اون موارد را تکرار می‌کنیم.

بدون مقدمه چون حالش را ندارم اصل مطلب.

پس از حدود دو سه سالی که تو دفتر خبرگزاری ام امسال طی یک طرح دو فوریتی تصمیم گرفتیم با بچه های دفتر بریم یه مسافرت دسته جمعی که نظرات مختلف در مورد مکان سفر ارائه شده اما در نهایت بنا به تصمیم دکترین دفتر رسانه ای‌مان قرار شد رهسپار دیار یار شویم و دلهایمان را برای چند روزی مهمان خانه اش کنیم و بی باک و همچون کبوتران بر گرداگرد حرم باصفایش طواف عشق کنیم.

بگذریم که با چه مکافاتی بلیط هواپیما واسمون جور شد و چه آبرویی ازمون رفت پیش اون برو بچه های آژانسی که از فامیل‌های یکی از همکاران بود بس که در مورد زمان رفتن نظرات مختلف دادیم که 28 یا 29 اردیبهشت، بعد دومی زنگ می‌زد بذارید واسه سی‌ام، نفر سوم میگفت نه من نمیتونم امتحان دارم بهتره خرداد ماه بریم، نفر چهارمی که خود بنده بودم بارها میگفتم اصلا کنسل .... و بگذریم که چه اوضاعی بود تا بلاخره با هر جون کندنی بود برای روز یکشنبه 1 خرداد ماه سال جاری ساعت 12 بلیط هواپیما به مشهد و برگشت اون به تهران (چند خط پایینتر میفهید چرا تهران) را بدست آوردیم.

(زمان پرواز را فراموش نکنید) عرض میکنم!!

آقای رئیس معروف خودمان نیز قرار شد با ما در این سفر زیارتی، سیاحتی، فرهنگی، تفریحی و بعد هم که شد سیاسی همراهی کنند که البته به دلیل همایش سراسری خبرگزاری روز 28 اردیبهشت باید به مشهد عزیمت می کردند که البته بلیط گرفتن برای آقای رئیس نیز جریانی بهتر از بلیط گرفتن برای اکیپ دوستان را نیز نداشت.

بگذریم که اینقدر در همین یه زمینش حرف و حدیث هست که نگو...

آقای رئیس به سلامتی و با سلام و صلوات بلاخره رفتند، یکی دیگه از بچه هام روز جمعه یعنی 30 اردیبهشت رفت و موندیم ما سه نفر دیگه( البته این جمع 5 نفری که به هم پیوستیم در روزهای ابتدایی تصمیم سفر قرار بود 15 نفر باشه که خوب بنا به نظرات مختلف این امر میسر نشد و از همراهی با دوستان محبوبی همچون ما محروم شدند.

خلاصه روز موعود فرا رسید و قرار گذاشتیم که ساعت 10.45 دقیقه رهسپار فرودگاه شویم، صبح ساعت 8در دفتر و باز کردم که با چهره خندان امین محمدپور مواجه شدم که بدو بدو داشت خبرهای شورای اداری شب قبل را می نوشت و بعد رهسپار خونه شد تا ساعت مقرر آماده برای عزیمت بشه.

اما کلی خبر بود که باید اونها را میفرستادم خلاصه حدود ساعت 10 به خیال اینکه ساکم از قبل بستم راهی خونه شدم اما مدام در راه خونه در حال تماس با این و اون بودم و کلی سفارش در مورد ارسال اخبار می‌‌کردم...

به هرحال توي خونم مدام در حال جستجو و اين ور و اون ور براي بستن بقيه ساكم بودم و جمع و جور كردن و تا به خودم اومدم ساعت 10:45 دقيقه بود ساعتي كه با دوستان قرار گذاشته بوديم راهي فرودگاه بشيم . بدو بدو به همراه سعيد (همسرم) خودمون را به بچه‌هاي حاضر در دفتر رسونديم و با هزارتا غرولند از طرف امين محمدپور بلاخره راهي شویم

توي ترافيك اون موقع شهر گير افتاده بوديم و اين قفل ماشينها باز نميشد كه نمي‌شد

با همه تند رفتنها و سرعت بالاي توي جاده و خيابون و آمپر بنزين ماشين كه روشن شده بود و خبر از بي‌بنزيني ماشين مي‌داد ساعت 11:50دقيقه با پرويي تمام رفتيم تا كارت پرواز بگيريم و به اين خيال كه الان دودستي تقديممون ميكنند و با سلام و صلوات ميفرستند ما را داخل .................................اما مسئول مربوطه فرودگاه كه آدم از خود مچكري بود پرسيد الان ساعت چنده؟ منم به خيال اينكه نميدونه، ساعت را تا ثانيه گردش بهش گفتم و اونم ساعت ورود را نوشت و بليط را تحويل داد و خانم پرواز شما پريده و الان توي آسمونه/// انگاري آب يخ ريختند رومون//

اولين كلمه‌اي كه گفتيم آقا توروخدا... اما تمام گيت‌ها بسته شده بود و ديگه فايده‌اي نداشت

حالا بگذريم كه اولش همه مون رفتيم تو لك و حسابي حالمون گرفته شد و هر كدام اون يكي را مقصر ميدونستند و منم فقط ميخنديدم، آخه هميشه برام سئوال بود اونايي كه جا مي‌مونند از پرواز چيكار ميكنند.

آقا بگذريم كه چقدر با امين محمدپور خنديديم و عاطفه هم مدام داشت حساب و كتاب مي‌كرد كه اصلا بريم بليط برگشت را هم كنسل كنيم و بقيه پول‌هامون را بگيريم اما انگاري حضرت سلطان ما را پذيرفته بودند و به هر نحوي بود نزديك دو ساعت منتظر مانديم و قرار شد با پرواز بعدي كه متعلق به شركت آسمان بود راهي سرزمين ضامن آهو شديم.

اينكه هواپيمامون بسيار عالي بود و هر لحظه احساس ميكردي الان بالهاش جدا ميشه و چه مهماندارهاي باافاده‌اي كه انگاري دارند توي پروازهاي هواپيمايي قطر به مسافران خدمات ميدهند بابا كوتاه بياييد اين هواپيماهاي پوكيده كه ديگه اين حرفها را نداره، گذشت اون زمان كه آدمهاي خاص با هواپيما ميرفتند حالا ديگه هرننه قمري براي نيم ساعت پرواز هم با هواپيما ميره از غيبت بگذريم.

تو راه خيلي خوش بوديم و مدام به خنده و شوخي گذشت تا اونجايي كه واسمون تغذيه آوردند، دوستان همه در انتظار ناهار بوديم كه با كيك و آبميوه عين همون اتوبوس بنزهاي قديم ازمون پذيرايي كردند به قول امين مي‌گفت اين چيه ديگه؟ اينو بندازي جلو سگ روش را اونور ميكنه...

اما جاي دشمنتون خالي كه موقع نشستن هواپيما بس كه بد نشست همه حالشون بهم خورد و ثانيه به ثانيه از گوشه و كنار هواپيما صداي اوووووووووووووووووووووووق افراد بالا بود.

به فرودگاه كه رسيديم آقاي قانوني و ياسمن به استقبالمون اومدند و راهي محل اسكان (مثلاهتل فردوسي) شديم، اي بدك نبود چون زمان سفر كم بود ديگه جاي ايراد گرفتن نمونده بود و اومده بوديم كه با همديگه خوش بگذرونيم.

اما انصافا خوش گذشت، روزها و شب‌ها و صبح‌ها همراه با هم بوديم و كلي صفا و عشق و جاي همه بچه هايي كه قرار بود باشند اما به دلايلي نبودند را خالي كرديم.

آقاي قانوني و محمدپور كه هر چي كسري خواب داشتند را به لطف رختخوابهاي نرم و لطيف جبران كردند، اما خوب همراه هاي خوبي براي سفر بودند به نظر من كاپ اخلاق خوب سفر را بايد به امين ميداديم چون انصافا تو همه شرايط بالا و پايين سفر خنديد و به همه روحيه داد، به عاطفه هم كاپ بي خيالي و دل گندگي را ميدهیم.

تا سه شنبه شب مشهد بوديم و خود رفتنمون به فرودگاه موقع برگشت مكافاتي داشت از روز قبلش ماهايي كه مجبور شده بوديم رفتنه دوباره پول يه بليط را بديم خودمون را موظف كرده بوديم از كله صبح بريم فرودگاه تا مبادا جا بمونيم واسه پرواز ساعت 11:30 شب.

موقع رفتن عاطفه خانوم دير اومد و كلي همه مون را نگران كرد و خلاصه ديگه يكم همه عصباني شدند اما بلاخره رفتيم و رسيديم و شهر امام رضا (ع) را با ناراحتي ترك كرديم شهري كه مظهر مهرباني و ضمانت بندگان خداست و لطف و صفا و خلوص را ميشه از حضور حتي كوتاه در صحن و بارگاه باصفايش فهميد چه زيبا بود شب تولد بي بي دو عالم از بهترين شبهاي عمرم بود احساسي كه اون شب داشتيم در مشهد بدون وصفه

چشمان همگي گريان و لبانمان پر از لبخند بود واي كه چه صفايي داشت ايستادن و به صداي نقاره خونه گوش دادن و تواضع و ادب خادمان حضرت دوست را به نظاره نشستن، بي مانند بود تجربه اون شب و دلمون ميخواست همه دوست و آشنا و فاميل كنارمون بودند و توي اينچنين شبي ما را همراهي ميكردند كه هر كدام جداگانه با تلفن عزيزانمون را به حضور در صحن حضرت سلطان دعوت ميكرديم واي كه چقدر بي مانند بود و بيان بنده حقير قابل براي توصيف آن همه زيبايي و كرامت قابل نيست.

ضامن آهو را ضمانت كرديم براي بخشش گناهانمون و برآورده شدن حاجت همه ملتمسين دعا و خود را به بازي سرنوشت و تكرار روزهاي ديگر هفته سپرديم.

ساعت حدود 1 بامداد بود كه به تهران رسيديم اما در بدو ورود اتفاقات نچندان خوبي يعني خيلي بدي رخ داد كه بنا به دلايلي نميشه اونها را نوشت و خودهمون بچه هايي كه بودند و البته فكر ميكنم خواجه حافظ شيرازي و ديگران ميدونند و من چون حتي فكر كردن بهش ناراحتم ميكنه و تا آخر عمر صحنه هاي توي فرودگاه مشهد و مهرآباد تهران از يادم نميره، از نوشتنش خودداري ميكنم (*******ببخشيد******)

--- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -  - - - - - -(سانسور)

بعد با عاطفه و امين محمدپور راهي شهرك حكيمیه محل برگزاري كلاسهاي آموزشي شديم و با استقبال شبانه دوستان بخش آموزش مواجه و راهي محل اسكان و خوابگاه‌ها

تهران هم خوب بود اما خوب به خاطر همون مباحثي كه نگفتم تقريبا به دهنمون زهرمار شد اماخوب اونم تجريه خوبي واسمون بود و به تجربيات زندگي و آموزشيمون اضافه شد و عصر روز جمعه باكوله باري از خاطرات خوب و بد،‌شيرين و تلخ،‌ آشتي و قهر،‌دلسوزي و... خلاصه راهي شهر و دياري كه ميگويند فرهنگي است و به تعبيري پايتخت فرهنگ و هنر اسلامي محسوب مي‌شود،‌شديم تا دوباره مشق تمرين و تكرار كنيم و فردا را به امروز وصل كنيم.

بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي/////////

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 10:40  توسط مهربان  | 

هیچ وقت یادم نمی‌‌ره ساعت 7 روز سه شنبه 11 اسفند ماه سال 1388 را، اون لحظات که چه غوغایی در افکار و عقل و دلم بود و این تلاطم با کلماتی عربی در هم آمیخته بود و فضایی که سکوت آن برایم سخت بود اما ابهت یک کلام تاثیرگذار آرامشی را به من می‌داد و بر همه هیاهوها تسکینی می‌افکند و بلاخره تنها یک بله آن هم با اجازه پدر و مادر بر همه این بی‌ثباتی‌ها و غوغاها مهر اثباتی را نشاند.

امسال نخستین سالگردش را جشن گرفتم اما چند روز بعدش در روز یکشنبه 15 اسفند ماه یعنی درست 4 روز بعد از آن جشن فاجعه‌ای اسفبار فضای اصفهان و دل مرا غمگین و افسرده کرد.

هنوز هم باورم نمی‌شود که این بزرگمردی که اسوه ادب، کرامت و معنویت بود همه مریدانش را تنها و بی‌یاور گذاشت.

سخت است خوبان و خوبی‌ها را از دست دادن تحمل زندگی بدون آنها کاری دشوارتر.

روحانی واقعی زمانم را در چهره این مرد دیدم

از بزرگترین افتخاراتم اینه که صیغه عقدم را این فقید صمدانی قرائت کرد و برای من جای مباهات بسیار و شعف دارد.

مرحوم آيت الله حاج سيد حسن امامي از نگاه خبرگزاري ايمنا

آیت الله سید حسن امامی ملجا و مامنی بود برای همه دلباختگان به مولا علی

مرحوم آيت الله حاج سيد حسن امامي از نگاه خبرگزاري ايمنا

انشالله که در جوار جد بزرگوارشان آرامش ابدی را احساس کنند.  

آيت‌الله سيد حسن امامي در سال 1313 هجري شمسي در محله درب امام اصفهان متولد شد و پس از سال‌ها تلمذ و تحصيل در حضور مراجع عاليقدر در سن 76 سالگي دار فاني را وداع گفت.
اين عالم جليل‌القدر صبح امروز به پاسخ حق لبيك گفت و جامعه روحانيان اصفهاني و مردم ولايت‌مدار اين شهر را عزادار كرد.
ايشان از سادات امامي هستند كه نسبشان به امامزاده ابوالحسن زين‏العابدين، مدفون در درب امام مي‏رسد همچنين نسب وي به علي بن جعفر فرزند امام صادق (ع) باز مي‌گردد.
آيت‌الله امامي پس از تحصيلات دبيرستان و ورود به حوزه علميه اصفهان سال‌هاي متمادي نزد اساتيد بزرگ اين حوزه همچون مرحوم حاج سيد علي بهبهاني، سيد حسين خادمي، حاج شيخ علي مشكاة، مرحوم معلم حبيب‏آبادي و مولي محمدعلي عالم حبيب‏آبادي در زمينه منطق، ادبيات، فقه، فلسفه، قانون، اصول و هيئت به تحصيل پرداخت.

مرحوم آيت الله حاج سيد حسن امامي از نگاه خبرگزاري ايمنا
اين عالم بزرگوار منشأ خدمات شايسته‏اي در زمينه راه‌اندازي مراكز خيريه اصفهان داشته است.
وي همچنين در راه‌‌اندازي، بازسازي و اداره مدارس علميه حوزه اصفهان نيز فعاليت داشته است.

مرحوم آيت الله حاج سيد حسن امامي از نگاه خبرگزاري ايمنا

تاثر از دست دادن این روحانی بزرگوار مردم اصفهان را جامه عزا پوشاند و هزاران هزار نفر در غم از دست دادن ایشان ناله جدایی و فراق سر دادند.

مراسم تشيع پيكر عالم رباني آيت الله حاج سيد حسن امامي در اصفهان

مراسم تشيع پيكر عالم رباني آيت الله حاج سيد حسن امامي در اصفهان

مراسم تشيع پيكر عالم رباني آيت الله حاج سيد حسن امامي در اصفهان

مراسم تشيع پيكر عالم رباني آيت الله حاج سيد حسن امامي در اصفهان

مراسم تشيع پيكر عالم رباني آيت الله حاج سيد حسن امامي در اصفهان

مراسم تشيع پيكر عالم رباني آيت الله حاج سيد حسن امامي در اصفهان

مراسم تشيع پيكر عالم رباني آيت الله حاج سيد حسن امامي در اصفهان

مراسم تشيع پيكر عالم رباني آيت الله حاج سيد حسن امامي در اصفهان

مراسم تشيع پيكر عالم رباني آيت الله حاج سيد حسن امامي در اصفهان

 

مراسم تشيع پيكر عالم رباني آيت الله حاج سيد حسن امامي در اصفهان

 

نخستین باری که ایشان را دیدم در جوار امامزاده جعفربن رضا (ع) فرزند امام هشتم در نزدیکی فرودگاه اصفهان بود که ابهمت و کرامت این روحانی عالیقدر از راه دور مرا مجذوب کرد طوری که چند ثانیه‌ای میخکوب تنها نظاره‌گر وی بودم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 18:5  توسط مهربان  | 

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...


+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 13:16  توسط مهربان  | 

 

 همه در راستای اشتغالزایی و کمک به خلق خدا است

 ای بابا قرض حرف سیاسی نیست.

 پدر عروس آقای رئیس جمهور هم اکنون مسئولیت‌های زیر را برعهده دارد:

 1-رئیس دفتر رئیس‌جمهور (۳ مرداد ۱۳۸۸)

2-سرپرست نهاد ریاست جمهوری ( ۲۸ شهریور ۱۳۸۸)

۳-نماینده ویژه رئیس‌جمهور جهت تصمیم‌گیری در مورد نحوه اجرای اختیارات هیأت وزیران در امور نفت (۳۰ مهرماه ۱۳۸۸)

۴-ریاست شورای هماهنگی مناطق آزاد و ویژه اقتصادی ( ۱۰ آبان ۱۳۸۸)

۵-دبیر کمیسیون فرهنگی دولت ( ۱۹ آذرماه ۱۳۸۸)

۶-ریاست گروه مشاوران جوان ریاست جمهوری ( ۶ اسفند ۱۳۸۸ )

۷-مسئولیت انتصاب مدیر عامل صندوق مهر امام رضا

۸-مسئولیت کنترل و نظارت مرکز امور حقوقی بین‌المللی ریاست جمهوری

۹-نماینده تام الاختیار رئیس‌جمهور در ستاد مرکزی راهیان نور

۱۰-رئیس کارگروه زیارت و فرهنگ رضوی

1۱-عضویت در شورای فرهنگی دولت با حکم رئیس جمهور

1۲-رئیس کمیته ‏عالی در مورد طرح خط لوله گاز ایران – پاکستان - هند

1۳-ماینده رئیس‌جمهور در شورای نظارت بر صدا و سیما

1۴-جانشین رئیس‌جمهور در شورای عالی ایرانیان خارج از کشور ( ۸ مرداد ۱۳۸۵)

1۵-رئیس مرکز ملی جهانی‌شدن ( ۹ دیماه ۱۳۸۶)

1۶-عضو کمیسیون اقتصادی دولت

1۷-نظارت برکار سخنگوهای دولت و رئیس شورای اطلاع رسانی دولت

1۸-نماينده ويژه رئيس‌جمهور در امور خاورميانه

خدا داند شاید در راستای ورق زدن‌های مسئولان هیئت دولت مانند متکی و بذرپاش و ... چندین سمت دیگر تا پایان دولت دهم به این موارد اضافه شود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 12:27  توسط مهربان  | 

من هم مقصرم رفیق!

 

انگاری خوبی هایم را نسیه داده ام به بقال سر کوچه مان تا آب نباتش کامم را شیرین کند


دلم شدید گرفته این روزها که بغضهایم بی اعتنا مانده اند

در عجبم چرا کج خلقی دیگران فاصله ما را زیاد کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 17:6  توسط مهربان  | 

دهن‌کجی کردند که حاضر نشدند؛

چه کردیم و چه گفتیم که دیگر دوستمان ندارید؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 12:44  توسط مهربان  |