این روزها حال و هوای خاص و بدی دارم از اینکه در اوج جوانی و روزهای به اصطلاح خوش هستم و سعی میکنم لبخند روی لبم همچنان ادامه داشته باشه ولی اینقدر این روزها برام سخت میگذره و تحملش برام طاقت فرسا شده و گذران زندگی برام بیمعنا شده که دیگه نایی برای ادامه آن ندارم بارها تصمیمهای مختلف گرقتم که اینکار را میکنم و یا با همه مخالفت میکنم و یا اینکه با همه لجبازی میکنم ولی میدونم که هیچکدوم از اینها درد دل من را دوا نمیکنه
نمی دونم چرا اینجوری شد همه چیز داشت خیلی خوب و روون میرفت به جلو، من تو فکر خودم چقدر برای آینده برنامهریزی کرده بودم، برای کارم و پیشرفت اون و زدن یه دفتر روزنامه و گرفتن یه سرپرستی و همدوش بودن و رفتن به اوج موفقیت، برای زندگی شخصیم که دیگه نگو............. اما یه شبه دقیقا یه شبه و یهویی یهویی همه چیز خراب شد
نمی دونم چرا.................. نمی دونم چیکار کنم...............نمیدونم چی میتونه این مسئله را رفع کنه....و نمی دونم باید چیکار کرد.............واقعا نمیدونم (این کلمه ای که این روزها هزاران بار برای خودم تکرارش میکنم)
همه میگند صبر و اینکه این نیز بگذرد اما این عمر آدم و روزهای خوب زندگی به اصطلاح جووونی که داره هدر میره
این روزها به جای خنده و شادی و صحبت از روزهای خوب و چیدن برنامه زندگی برای آینده فقط کارم شده گریه و زاری و غم آینده و حسرت گذشته خیلی از این حالتها بدم میاد و همیشه فراری بودم از این برخوردها و این حرفها ولی همیشه آدم از چیزی که بدش میاد و میترسه سرش میاد
نمیدونم واقعا نمی دونم کجا را اشتباه کردم کجای مسیر را کج انتخاب کردم ولی از این حرف حالم به هم میخوره که شاید قسمتت بوده و حکمت خدا اینجوری بوده ولی من نمیدونم چرا همیشه حکمت خدا اینجوری برای من رغم میخوره همیشه حکمت خدا برای من نخواستن و نشدنه....................
نمیخوام ناشکری کنم ولی خسته شدم از این شرایط از این یکنواختی از اینکه هرچی دعا میکنم به هیچ جا نمیرسه احساس میکنم خدا من را نمیبینه نمیدونم چم شده و چرا دارم من این حرفها را میزنم خیلیها میگند آزمایشه ولی من تو این آزمایش شکست خوردم، باختم خیلی زیاد بازنده شدم ولی این حق من نبود دلم برای خودم میسوزه برای جوونیم و روزهایی که دارم از دستشون میدم .............
از نگاه کردم تو آینده حالم بد میشه وقتی نگام به سر و رو و چشم و حالتهای خودم مییوفته احساس بدی بهم دست میده چرا اینجوری شدم رنگ و روم زرد شده، لاغر شدم و دیروز یکی از دوستام میگفت قیافت مثل این زنهای شوهر مرده شده که هفت طرفم تموم شده و دیگه راه به جایی نداره آره شدم ولی دلم نمی خواد باشم و خیلیها باعث شدند این روزها پیش بیاد
من میبخشم، آدمهایی که زیر حرفهاشون زدند و اونها را فراموش کردند، کسانی که پی نام و کلاس خودشون پیش مردم هستند و اونهایی که از روی تعصب بیجا دست به کارهای اشتباه زدند و.............
دلم پر درده، خیلی زیاد، ای کاش یکی این را میفهمید دلم نمیخواد کسی بهم دلداری بده گوشم از این حرفها پره، نیازی ندارم دیگه کسی از این حرفها بهم بزنه
یکی از همکارام همیشخ میگه دعا همه چیز را بر میگردونه اما برای من برنگردوند ولی ته دلم امید د ارم که شاید در آینده نزدیک یا دور برمیگردونه ولی میترسم دیگه اون طرف بخواد بره برای همیشه و من بمونم و دل تنگم که نمدونم باید باهاشش چیکار کنم
دلم تنگه شدید میتونست جور دیگهای بشه و میدونم که اگه اینجوری میشد چیزی از بزرگی و مهربونی خدا کم نمیشد .............
ولی شاید، شاید که نه حتما حکمت خدا اینجوری بوده!!!!!!!!
از همه چیز و همه آدمهای توی خیابون بدم میاد دیگه نمیخوام به کسی نگاه کنم تو خیاون که راه میرم تا جایی که بتونم ادای این بچههای نجیب را در میارم و سرم را پایین میندازم دلم نمیخواد با کسی روبرو بشم در دنیا را دارم به روی خودم میبندم، تو محیط کارم همینجوری شدم فقط نشستم و نگام را دوختم تو صفحه مانیتور و یعنی کار میکنم از اینکه شب بشه متنفرم از اینکه مجبورم دوباره هزارتا فکر و خیال کنم و گریه کنم که این روزها تنها مونس تنهاییهام شده بدم میاد
من برای بودن تلاش کردم و خواستم ولی همه چیز به سوی نبودن بود
شاید حق من این بوده و شاید هر کس یه سرنوشتی داره و این اشتباهه که میگند تو باید برای سرنوشتت تلاش کنی.
نمی دونم خودم از این حرفها و نا امیدی بدم میاد ولی خوب بعضی وقتها آدم حرفها و کارهایی را میکنه که اصلا دوست نداره من دلم خونه از این ماجرا و از اتفاقات و از طرف دیگه از اینکه چقدر آدمها حرفهاشون یادشون میره و فقط تو حرف مرد میدون میشند و فقط تو حرفه که میخواند همه کاری بکنند برای کسی که میگند دوستش دارند، فقط تو حرفهاست که از خواسته هاشون دفاع میکنند و برای اون هر کاری میکنند و تلاش میکنند ولی توی عمل با کوچکترین عملی یه عکسالعمل بدی که شاید پلهای پشت سرشون را خراب میکنند انجام میدهند
من ناراحتم نگرانم و دلم میسوزه برای همه روزها خوبی که رفت و قدرشو بازم مثل همیشه ندونستم و امیدوارم که آینده برای آدمهای خوب خدا باشه آینده را اونها برای خودشون بسازند نمیدونم در آینده چقدر از حرفهایی که دارم میزنم پشیمون بشم ولی مهم نیست مهم اینه که حالم الان و این روزها خیلی بده و یه جوری شدم که باید جواب سوال همه را که چته؟ امروز چی شد؟ چرا اینجوریی شدی؟ را با بی حوصلگی و شاید یه لبخند تلخ بدم
به امید اینکه روزهای خوب برای همه دنیا پیش بیاد به امید تموم شدن شبهای پر درد و اشک و استرس و بی خوابی به امید اینکه با دل شاد و با قلبی پر از عشق ناب شبها به خوابی آرام بروند همه آدم های خوب و مهربون خدا
/ نمیدونم چرا با تموم این حرفها ته دلم روشنه و امید دارم به آینده /
به امید اینکه جواب خوبی خوبی داده بشه و به امید اینکه جواب بدی هم خوبی داده بشه به امید اینکه صبرها زیاد بشه به امید اینکه پی به حکمتها ببریم به امید اینکه خواستنهامون در پی حکمت خدا باشه و به هزاران امید دیگر فعالا تا مدتی که دوباره رو به راه بشم خدافظ
امروز آغاز هفته دفاع مقدس است، دفاع مقدس؛ واژه عجیبیه و فهمیدن آن عجیبتره و کار هر کس نیست
نمی دونم کی اشتباه کرد این وسط که ارزشها اینجوری به دست من نسل سومی انقلاب افتاد که از اصل دفاع مقدس و مقاومت و پایداری آن چیزی نشناختم و به قول دوستا و همکاران هم سن و سال خودم از دفاع مقدس یه مشت توپ و تفنگ و چند هزار تا شهید که همونها را هم فراموش کردیم و تنها یادمون دادند آنها آدمهای خوبی بوند و با بقیه فرق داشتند اما فرق داشتنشون را برامون اشتباه معنا کردند یا ما خوب گوش نکردیم و اشتباه فهمیدیم
اما دریغ .................
دریغ که با این حرفها هم اصل را به ما یاد ندادند که من جوون اینقدر راحت از کنار 8 سال توپ و تانک و ناامنی و بیثباتی و درد و غم و شیمیایی و اسارت و خمپاره و خون و آب و آتش و خاکستر و عشق و غم و زجه و کمپوت و پلاک غبارگفته یک شهید و پیکر مفقود شده و لباس تکه تکه شده و ایمان و رهبر و ولایت و خمینی و موسوی و هاشمی و جنگ و ثروت و فرار و ایستادگی و غرور و شهامت و جسارت و دلیری و شعار و شعار و شعار رد بشیم
برایمان حرفی نزدند یا زدند اما حرفهایشان دیگر برایمان معنا نداشت
دیگر نمی فهمیدیم که آنها چه می گویند
دیگر تعریفها و خاطرات رزمندگان برایمان به قصهای تهی و دور از ذهن بدل شده
این قصهها و روزهای جنگ و یادآوری 8 سال ( و یادمان باشد که 8 سال زمان زمان کمی برای ناامنی و ترس و دلشوره و دلتنگی و چشمبراهی، چشم براهی و چششششششششششششششممممممم برااااااااااااااهی یک مادر، فرزند و یک همسر کم نیست) بلاخره باز هم تمام میشه تا سالهای آینده باز تنها نامی برایمان باقی بماند ..................
سال آیندهای که من از آمدنش حراس دارم چون هجمههایی که هر روز و ساعت و ثانیه بر کشور ما وارد میشود اینقدر عظیم است و من جوان اینقدر ضعیف و ترسو بار اومدم و تربیت شدم که توانایی مقابله با اونها را بسیار کم دارم و نگرانم که سال آینده و سالهای آینده این رنگ و این روزها کمرنگتر و یا حتی محو بشه.
دوستی که خیلی امیدوارتر و خوشبین بود گفت من نگران نیستم چون مطمئنم که خون این شهدا هدر نمیره
شاید اون راست مگه اما من باز هم نگرانم، نگران جامعه خودم اون شهدا که راه خوب خودشون را با آگاهی انتخاب کردند و نیازی به دیدگاه و نظر ما ندارند اما نگرانم که جایگاه جامعه من خراب بشه و اون چیزی را که با سختی ساختند مورد هجمه قرار بگیره
یکی از همکارام میگفت متاسفانه دفاع مقدس را تنها به یک واژه قشنگ که تنها با چهار تا شعر اون را پیاده کردند تبدیل کردند و از اون یاد میکنیم و یادمون رفته که 8 سال دفاع مقدس میتونست جنگ پیروزی ملت ایران باشد
و یه دوستی میگفت اگه دفاع مقدس نبود ایران پیشرفت نمیکرد و به جایی نمیرسد چوت به فکر پیشرفت تا قبل از اون نبود
و جالب تر اینکه یکی از همکاران من که سن و سالی هم نداره گفت من هیچ نظری ندارم و وقتی ازش دلیل پرسیدم گفت: چون چیزی ازش نمیدونم "و شاید نمیخواسته که بدونه"
نظرات برای خود من هم جالب بود افراد هم سن و سال و این نظرات متفاوت
نمیدونم دلیل این تفاوتها تنها تفاوت دیدگاهه یا.....
البته اشتباه نشود هنوز هم افرادی و جوانانی در این هنجارها با دیدی باز هستند که واقعیتها را میبینند و خود واقعیت ها را دنبال میکنند و در پی کسب واقعیتها و ارزشها و اصالتها هستند
به هر حال در مورد برخی از مسائل بیشتر از این هم نمیشه نظر داد اما ای کاش تنها به تعریفها و تمجیدها بسنده نکنیم و یه کم فقط یه کم به فکر زنده کردن واقعیتها باشیم و شخصیت واقعی رزمندهها و شهدا را به من جوون نشون بدهند و البته اینکه چه کسی نشون بدهد هم مهمه و جای بسی تامل داره
سلآم بر تو که قبل از آمدنت منتظر بودیم و قبل از رفتنت در حزن و اندوه
سلآم بر تو ای مونسی که وقتی آمدی با ما انس گرفتی و وقتی از کنارمان رفتی غمگینمان کردی
سلام دردانه خدا؛
دورود بر تو چه بسیار گناهان را محو کردی و چه بسیار زشتیها را پوشاندی
بدورود تو را و شب قدری را که از هزار ماه برتر است
سرمه چشمان اسلام بدرقهات میکنیم با سلام و دورد تا باز برگردی و دلهایمان با حضورت صیقل یابد
من سخن از بهترین لحظاتی دارم که میهمان ضیافتی آسمانی بودیم نه ماهی زمینی و ضیافتی خاکی، ماه و ضیافتی که توصیف آن عقلها را حیران و دلها را سرگردان و بیقرار میسازد
کاش آخرین باری نباشد که ملاقاتت کردم و تو سبکبالی را به من آموختی
خدایا صدای بیتجربگیام بازتاب نعمتی است که عمری به پایم ریختی و من هنوز در حسرت یک لحظه ستایش شایسته تو ماندهام
رمضان سید ماههای دیگر است و تو نعمتهایت را بیدریغ بر من گستراندی
و راست گفتهای که رمضان ماه فهمیدن کسانی است که ندارند و نمیتوانند و میخواهند
کاش دیگر زمانیکه صدای ملکوتی ربنایت طنینانداز دلهایمان میشود زمانی باشد که انتظارها نیز برای یوسف زهرا به اتمام رسیده باشد
امروز بعد از مدتها دلم براي نوشتن تنگ شده اين روزها اتفاقاتي داره دور و برم مييوفته كه حسابي كلافه شدم، واقعا راست ميگند كه تو اين دوره و زمونه خيلي خيلي سخته تشخيص راست از دروغ، آدمها باظاهر دوستداشتني و زبونهاي چرب تبديل به ديو صفتهايي ميشند كه خيلي راحت دورت ميزنند.
امروز توليد 18 سالگي يه همكار پر تلاش را بهش تبريك گفتم و با ديدن ذوق اون ياد 18 سالگي خودم افتادم كه از قبل چقدر منتظرش بودم كه بياد و اگه 18 سالم بشه چيكارها كه نميكنم ولي همين آدمهاي به ظاهر دوست دشمن صفت چندين سال از بهترين آرزوها و لحظات زيباي زندگيم را در اوج 18 سالگي و روزهاي پر حرارت من خراب كردند و من، مني كه اينقدر پر شور و احساس و فعال بودم طوري نشستم كه براي پاشدنم به دستهاي محكمي نياز داشتم تا روي زانوهام بذارم و پاشم ولي ديگه نايي براي دستام و حالي براي دلم نمونده بود و من موندم و حسرت و دلواپسي و چشم براهي و چيزي كه ازش متنفر بودم يعني ساكن بودن و بدون تحرك بودن و بياحساس شدن…
اين سه نقطه كه بالا گذاشتم(…) خيلي چيزها را توي خودش داره نمي دونم كي ميفهمه و منو درك ميكنه اصلا كسي هست كه بخواد منو بفهمه ولي اي كاش هيچ وقت اون روزها برنگردند تهي شدن و بيخيالي در عين فهيمدن و سكوت كردن خيلي برام عذابآور بود.
يكي دو هفتهاي است اتفاقات عجيب و غريب و جالب و پيچيدهاي داره مييوفته هم تو محل كار، هم خونه و هم مسائل شخصيم يه جاهايي هم بهم خبر رسيده كه دور خوردم يعني دورم زدند و اين من را خيلي بهم ريخت كه چرا من دوباره بيتجربگي كردم و الكي به آدمها اعتماد كردم.
يه زماني به آدمها خيلي بياعتماد شده بودم و شايد اين امتحان خدايي بود كه در اوج اعتماد كردن دوباره به حرفهاي آدمها يكي كه نميدونم از كجا پيداش شد و به واسته يه دوست از راه رسيد و من را دور زد و به قولي قالتاق بازي در آورد و من را به بيتجربگي متهم كرد و خودش را به علامه دهر بودن
اين روزها صداقت آدمها پشت ديوارهاي سنگي پنهان شده و در برابر صداقت تو به راحتي بهت پشتپا ميزنند.
مهم نيست اين نيز بگذرد ولي مهم اينكه من موندم و دوباره اعتماد كردن به حرف و سخن مردم و دوستام و حتي اونهايي كه ميگند با تموم احساس و علاقشون دارند حرف ميزنند.
مهرباني را براي گرفتن صداقت به رايگان ميدهم.
هر کس که چيزي را ميسازه حتي لانهي فرو ريختهي يک جفت قمري را، منفور همهي کسانيست که اهل ساختن نيستند.
و هر کس که چيزي را تغيير ميدهد، فقط به قدر جابهجا کردن يک گلدان، که گياه درون آن، ممکن است در سايه بپوسد و بميرد بايد در انتظار سنگباران همهي کساني باشد که عاشق توقفاند و ايستايي و سکون.
... و بيش از اينها، انسان، حتي اگر "حضور" داشته باشد و بر اين حضور مصر باشد؛ ناگزير، تير تنگنظريهاي کساني که عدم حضور خود را احساس ميکنند، و تربيت ،ايشان را اسير رذالت ساخته، به او ميخورد.؟
تو براي رسيدن به خواستههايت به نشانههاي تير دشمنان آبديده ميشوي.
براي رسيدن به اوج /مهرباني/ را هميشگي كن
اين روزها بيشتر از قبل دارم به خودم و خواستههام فكر ميكنم اينكه چي ميخوام، كي را ميخوام و از خودم چي ميخوام خيلي وقت بود اصلا به خودم فكر نميكردم به خواستههام، يادم رفته بود كه منم هستم كه بايد براي خودم باشم و زندگي كنم هميشه فكر ميكردم اگه ديگران را راضي كنم بسه. من مهم نيستم( يه زماني اينقدر خودخواه بودم و فقط خودم را ميديدم كه شايد براي تنبيه خودم به اين افكار و فراموشي خودم رو آوردم)
ولي الان شرايط فرق ميكنه من بايد بيشتر ببينم و بهتر تصميم بگيرم
اينروزها به رد پاي آدمها بيشتر نگاه ميكنم اينكه كجا بودند، از كجا اومدند، به كجا ميروند، چه جوري اومدند و قراره به كجا برند و مهمتر اينكه با كي اومدند؟
نگاه به رد پاي پيرمردي كه خود را به عصايي تكيه داده و آروم قدمهاي كوچيكي برميداره و زمين پارك را زير پاهاش طي ميكنه تا دقايقي نگاهم را به خودش خيره كرد
پيرمرد، چه جوري رسيدي به اينجا با كي اومدي از اول تكيت به همين چوب خشك شده بود يا همدم و همنفس و اميدي بود كه به خاطرش قدم برداري نفس بكشي احساس بودن كني و براي ماندن ويا به قول دوستي براي شدن تلاش كني
بعضي وقتها دلم ميخواد خيلي زود همه چيزها و زندگي ها تموم بشه و مرگي برسه كه در برابر كلمه عظيمش تنها توان سكوت داشته باشيم و سرهاي خودمون را به زير بندازيم و تنها سكوت كنيم اما....
بيشتر مواقع به دنبال گمشده خودمون هستيم و تو چهره آدمها و تو نگاههاي بامعنا و بيمعناشون به خيلي چيزها پي ميبريم.
من اين روزها بيشتر از قبل دوست دارم به خودم و چيزهايي كه برام مهمه و عزيزه فكر كنم چيزهايي كه شايد بشه به خاطرش از همه چيز گذشت از همه خوبيها و حتي زيباييها
اين روزها آدمهاي شهر و ديار منم خودشون را فراموش كردند و به خاطر عقيده و نظرشون و كسايي كه دوستشون دارند تلاش ميكنند
اين روزها همگي به دنبال رسيدن به خودمون و يافتن گمشههاي خودمون هستيم.؟.
/// براي سوگندي كه به هستي دادهام من مهرباني را زيبا تفسير ميكنم///
من دارم تو زمونهاي زندگي ميكنم كه اگر ببينم، متهم به ديدن ميشم و اگه براي نديدن سرم را به پايين بندازم باز هم متهم به بيتفاوتي ميشم....
ديروز بعد از مدتها با يك دوست قديمي و عزير براي گذران لحظات به اصطلاح زيباي جواني و صحبت از گذشتهاي كه براي آمدن آينده از دست داديم و قدرش ندونستيم و حالي كه براي اون حالي نداريم و آيندهاي كه سرگردونمون كرده گوشهاي از پارك و صندلي بيتالمال را براي دقايقي از آن تنهايي خودمون كرديم.
صحبت آنقدر زياد بود كه از همه اطرافيان و آدمهايي كه از كنارمان رد ميشدند هم غافل بوديم و اينقدر زمونه و آدمهاش براي خودمون قصه درست كرده بودند كه علاقهاي به نگاه كردن زندگي مردم نداشتيم.
من از گذر زندگيم ميگفتم و اون از ناملايمتهاي آدمها در حق خودش ميگفت از اينكه ايكاش ميتونستيم بيتفاوت باشيم " و واقعا اي كاش ميشد " و متهم به اين امر به قول بعضيها قبيح بيتفاوتي شويم.
من شنونده و بيننده خوبيام اينقدر كه خيلي وقتها خودم گفتن و ديدن زندگي خودم يادم ميره اينقدر شاهد ديگران بودم كه خودم را فراموش كردم يادم رفته چي ميخوام، كي را ميخوام، بايد كي باشه، بايد چي باشه، من خودم را فراموش كردم حتي احساسم را البته همه من را به غرور متهم ميكنند
از اينكه حرفي براي گفتن ندارم از اينكه شايد احساس ندارم، نميفهمم احساس ديگران را، از اينكه عاطفم خشك شده و به قول يه دوستي پاي ريشه عاطفم آهك ريختم ولي اينها مهم نيست...
مهم اينه كه من ميتونم ببينم و آدمها را بفهمم من آدمها و احساس فرياد زده اونها را ميفهمم من حرفهاي ناگفته پنهان پشت چهره نقاب دار آنها را از زندگي درك ميكنم
من به ايمان گم شده افرادي كه از بيايماني فرياد ميزنند، نيز باور دارم....
ديروز وقتي دوستم صحبت ميكرد بهش نگاه ميكردم به صورتش، نگاهش، چشماش، حركات لبهاش و شماره نفسهايي كه با تغيير حرفهاش و احساسي تر شدن حرفهاش و حسرت از گذشته و افسوس آينده شديدتر ميشد.
من ديروز تازه خيلي چيزها را ديدم و چيزهاي بيشتري را فهميدم و امروز من ميتونم بهتر ببينم
ديروز نگاههاي با حسرت دوستم و پندهاي مادرانه اون من را مصممتر كرد به فهميدن عميقتر زندگي.
ديروز احساس شكست خورده دختري را ديدم كه هم خوشحال بود و هم ناراحت
احساس دختري كه با نگاهش ميگفت ميتونست عاشق باشه، ميتونست دوست داشته باشه، ميتونست زندگيش را بسازه، ميتونست بهترين زندگيها و احساسها را براي خودش به همراه داشته باشه و خيلي از تونستنهاي ديگه را اگر ...... و با همين يك كلمه تموم چيزهاي خواستني را ازدست داده و خراب كرده بود.
احساسي كه اون ازش ميگفت قابل لمس نبود ولي من ميفهمم و فهميدم كه احساس از دست رفتني كه واقعا نميدوني، شادي كه اون نيست، يا ناراحت نيستي از رفتنش
اون ميگفت از تصميم براي نبودن اين احساس و تموم شدن حسي كه از ده سال پيش آغاز شده و در كمال سردي به گرمي مبدل شده و حتي به نقطه اوج هم رسيده خوشحاله، الان احساس آرامش ميكنه كه اون ديگه نيست و نميخواد و مجبور نيست
وقتي ميگفت چند بار توي اين ده سال و اين همه روز و شب بيرون رفته و بين اين آدمهاي دوست داشتني كه در بين همين افراد زشتي هام قابل لمس تره قدم زده و احساس آرامش نكرده و راضي نبوده از بازی روزگار به فکر رفتم و تعجب کردم...
ولي بازم از نفسهاي به شماره افتادش و چشمهايي كه از اشك پر و خالي ميشد ميتونستم احساس شکست خورده اون را بفهمم و نميدونم ما جوونها گرفتار چي شديم كه اينقدر احساسمون بازيچه آداب و رسوم و بودنها و نبودنهاي مادي و تيپ و پرستيژ و قيافه شده تا كي ميتونيم صبر كنيم و به اصطلاح براي آروم كردن دل خودمون به خودمون هم دروغ بگيم تا كي بايد به نگاههاي توي خيابون و گناه و اينچنين دلمشغوليهايي دل خوش باشيم
من ميخواستم راجع به جامعه و فقر و اعتيادي كه تو همون 60 دقيقه بسيار تو پارك و اطراف خودم ديدم بگم ولي احساس تزلزلآميز و گمشده يك دوست، همراه، رفيق نه يك آدم اينقدر عميق بود كه من را وادار به نوشتن در مورد مسئلهاي كرد كه پشت تموم ماديات و حتي معنويات و سياست و اقتصاد و ورزش گم شده و ديگه كسي خواهان رسيدن به اون نيست.
احساس گمشده ما نيازمند مهرباني و محبت است .....
بر سر گور مزار کشیشی در کلیسای وستمیستر نوشته شده است:
کودک که بودم میخواستم دنیارا تغییر دهم،
بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است
من؛ باید انگلستان را تغییر دهم/
بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم
در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانوادهام را متحول کنم
.
.
.
اینک که در آستانه مرگ هستم هستم
میفهمم اگر از روز اول خودم را تغییر داده بودم
میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم......
//برای متحول کردن باید ابتدا خود را تغییر داد//
فاطمه کوثر زلال حثیثت اسلام است مژده دهنده تولد فاطمه خداست آنقدر نور وجود فاطمه پر تجلی است که ثبت شناسنامه اش در قرآن است.
بسم الله الرحمن الرحيم
إِنَّا أَعْطَينَاکَ الْکَوْثَرَ (1) فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانْحَرْ (2) إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ (3)
از فاطمه گفتن كار هر كس نيست و توصيف او را كردن كار هر قلم و بيان نيست،
فاطمه حقيقتی مطلق است كه در برابر فهيمدنش تنها ميتوانی سكوت اختيار كنی و سر به زير افكنی، فاطمه يكرنگی حقيقت را معنا بخشيد و حماسیترين خلقت زن را اسوهای برای پرستش و لمس ايمان بيان كرد.
نمیدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را بكار گرفتهاند،
هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرهسازان بشر در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندیهای اعجاز كردهاند.
اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمندیهای همه در طول اين قرنهای بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانستهاند عظمتهای مربم را بازگويند كه:
مريم مادر عيسی است
و من خواستم با چنين شيوهای از فاطمه بگويم،
باز درماندم
خواستم بگويم فاطمه دختر خديجه بزرگ است
ديدم كه فاطمه نيست
خواستم بگويم كه فاطمه دختر محمد(ص) است
ديدم كه فاطمه نيست
خواستم بگويم كه فاطمه همسر علی(ع) است
ديدم كه فاطمه نيست
خواستم بگويم كه فاطمه مادر حسنين است
ديدم كه فاطمه نيست
خواستم بگويم كه فاطمه مادر زينب است
باز ديدم كه فاطمه نيست
نه، اينها همه هست و اين فاطمه نيست
فاطمه، فاطمه است
ميلاد گل ياس، دردانه رسول الله و معنا كننده لطافت روح بشريت مبارك
افشاگریهایشان نیز در پی ریا بود و خدعه، باور نمیكنم كه روزی برای این مردمان صداقتم را در انگشت سبابه جوهریام خلاصه كردم، باور نمیكنم كه سی سال مردی در تمام صحنههای سیاسی قدرتمند كشور من حرف برای گفتن داشته باشد كه ننگی بزرگ بر پیشانی داشته و باور نمیكنم كه مردی اسطوره صلابت و صیانت برای مسلمانان دیار من بود كه روزی خدعهاش توسط یك رقیب برملا شد.
بیچاره من و تو و مایی كه به اینچنین قهرمانان و سردمدارانی محتاجیم بیچاره ملتی كه برای این افراد قیام میكنند.
افرادی كه والاترین هدف خود را تعالی و استمرا نام و یاد شهدا میپندارند و خود در پی لكه به نام و نشان شهدا هستند.
امروز در سرابی از قدرت و سیاست فرو رفتهایم، راست و دروغ یك رنگ شده و مرز بین واقعیت و كتمان حقیقت نیز بیرنگ.
امروز دختران روزگارمان خستگانهترین نیاز و آرامش و انتظار خود را فیروزهای بودن پنداشتهاند و پسران دیار من بیخبران كوچههای حیرانی گشتهاند.
امروز رنگهای بیرنگ مادی برایمان حقیقتی را معنا میكند كه خود گمگشته راه حقاند،
امروز سرزمینمان حماسهسازترین روزها و افرادش را به لجن استبداد و فرومایگی كشانده است،
امروز برای انتظار بسیار دور گشتهایم،
امروز نداهای حقگو را برای لبیك استجابت نمیكنیم،
امروز سرزمینیان برای دلخوشی فریاد ناحقی را لبیك میگویند،
امروز راههای بسته دلمان مسیرهای پر پیچ و خم حسرت و دلواپسی را میپیماید،
امروز دیگر نگاههای منتظر و دلهای صبور برایمان رنگ باخته،
امروز مادرانهترین نوازش نیز تعصب قریبی برای فخرفروشی به همراه دارد،
این روزها غمهایمان برای همیدیگر و دلهایمان برای یكدیگر كمتر میزند،
این روزها وعدههایمان روز مرگ گفتمانها تحقق مییابد،
اینروزها همه چیز را از بعد سیاست مینگریم و نمیدانیم سیاست را،
اینروزها برای فهماندن حقیقت باید دیدههایت را برای دیگران باز و برای فهمیدنت ببندی،
اینروزها متهمان حقیقت زراندوزان حیلهگر را رسوا میكنند،
اینروزها چیز چیز كردن گفتارها و پوزخندها برای ادامه سكان انقلابمان تصمیم میگیرند،
اینروزها روشنگران دیارمان روشنگری را بیخبری و درد و را فهمیدن معنا میكنند،
اینروزها بین ادای حق واجبی كه بنا بر مصلحتی واجب شد، مرددی؟
و اینروزها بین راه رفتن و نرفتن و ادامه دادن و ندادن و خواستن و نخواستن و دیدن و ندیدن و فهمیدن و نفهمیدن گم شدی،
برای گرفتن تصمیم، برای داشتن انگیزه و برای رسیدن به هدفت راه را نمییابی،
ای مردمان دیار من/ما نیازمند میانبر نیستیم ما به علمدار و پرچمدار و راه بلد قدر نیاز داریم/
امروز و اینروزها تمام دلهای منتظر بیدار مردم جهان تنها تو را میخواهند، شاید برای خودشان ولی تو باز دلهای غبار گرفته را به رحمتت روشن كن.
مهربانی در ازای صبر است/